بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شمارهٔ ۵۸۶
خامشی در پرده سامان تکلم کرده است
از غبار سرمه آوازی توهم کرده است
بی توگر چندی درین محفل به عبرت زنده ایم
بر بنای ما چو شمع آتش ترحم کرده است
تا خموشی داشتیم آفاق بی تشویش بود
موج این بحر از زبان ما تلاطم کرده است
از عدم ناجسته شوخیهای هستی می کنیم
صبح ما هم در نقاب شب تبسم کرده است
معبد حرص آستان سجده بی عزتی ست
عالمی اینجا به آب رو تیمم کرده است
هیچکس مغرور استعداد جمعیت مباد
قطره راگوهر شدن بیرون قلزم کرده است
خام طبعان ز فشار رنج دهر آزاده اند
پختگی انگور را زندانی خم کرده است
غیبت ظالم گزندش کم میندیش از حضور
نیش عقرب نردبانها حاصل از دم کرده است
سحرکاریهای چرخ از اختلاط بی نسق
خستگی اطوار مردم راسریشم کرده است
آن تپش کز زخم حسرتهای روزی داشتیم
گرد ما را چون سحرانبارگندم کرده است
این گلستان غنچه ها بسیار دارد بوکنید
در همین جا بیدل ما هم دلی گم کرده است
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
خامشی در پرده سامان تکلم کرده است
از غبار سرمه آوازی توهم کرده است
بی توگر چندی درین محفل به عبرت زنده ایم
بر بنای ما چو شمع آتش ترحم کرده است
تا خموشی داشتیم آفاق بی تشویش بود
موج این بحر از زبان ما تلاطم کرده است
از عدم ناجسته شوخیهای هستی می کنیم
صبح ما هم در نقاب شب تبسم کرده است
معبد حرص آستان سجده بی عزتی ست
عالمی اینجا به آب رو تیمم کرده است
هیچکس مغرور استعداد جمعیت مباد
قطره راگوهر شدن بیرون قلزم کرده است
خام طبعان ز فشار رنج دهر آزاده اند
پختگی انگور را زندانی خم کرده است
غیبت ظالم گزندش کم میندیش از حضور
نیش عقرب نردبانها حاصل از دم کرده است
سحرکاریهای چرخ از اختلاط بی نسق
خستگی اطوار مردم راسریشم کرده است
آن تپش کز زخم حسرتهای روزی داشتیم
گرد ما را چون سحرانبارگندم کرده است
این گلستان غنچه ها بسیار دارد بوکنید
در همین جا بیدل ما هم دلی گم کرده است
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شمارهٔ ۲۰۳۳
آرزو بیتاب شد ساز بیانی یافتم
چون جرس در دل تپیدنها فغانی یافتم
خاک را نفی خود اثبات چمنها کردن است
آنقدر مردم به راه او که جانی یافتم
بی نیازی در کمین سجده تسلیم بود
تا زمین آیینه گردید آسمانی یافتم
کوشش غواص دل صد رنگ گوهر می کشد
غوطه در جیب نفس خوردم جهانی یافتم
دستگاه جهد فهمیدم دلیل امن نیست
بال و پر در هم شکستم آشیانی یافتم
جلوه ها بی پرده و سعی تماشا نارسا
هر دو عالم را نگاه ناتوانی یافتم
وحشت عمر از کمین قامت خم جوش زد
تیر شد ساز نفس تا من کمانی یافتم
یأس چون امید در راه تو بی سامان نبود
آرزوی رفته را هم کاروانی یافتم
چون هما برقسمت منحوس من باید گریست
شد سعادتها ضمان تا استخوانی یافتم
همچو آن آیینه کز تمثال می بازد صفا
گم شدم در خویش از هر کس نشانی یافتم
چون سحر زین جنس موهومی که خجلت عرض اوست
گر همه دامن ز خود چیدم دکانی یافتم
زندگانی هرزه تا ز عرصه تشویش بود
بیدل از قطع نفس ضبط عنانی یافتم
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
آرزو بیتاب شد ساز بیانی یافتم
چون جرس در دل تپیدنها فغانی یافتم
خاک را نفی خود اثبات چمنها کردن است
آنقدر مردم به راه او که جانی یافتم
بی نیازی در کمین سجده تسلیم بود
تا زمین آیینه گردید آسمانی یافتم
کوشش غواص دل صد رنگ گوهر می کشد
غوطه در جیب نفس خوردم جهانی یافتم
دستگاه جهد فهمیدم دلیل امن نیست
بال و پر در هم شکستم آشیانی یافتم
جلوه ها بی پرده و سعی تماشا نارسا
هر دو عالم را نگاه ناتوانی یافتم
وحشت عمر از کمین قامت خم جوش زد
تیر شد ساز نفس تا من کمانی یافتم
یأس چون امید در راه تو بی سامان نبود
آرزوی رفته را هم کاروانی یافتم
چون هما برقسمت منحوس من باید گریست
شد سعادتها ضمان تا استخوانی یافتم
همچو آن آیینه کز تمثال می بازد صفا
گم شدم در خویش از هر کس نشانی یافتم
چون سحر زین جنس موهومی که خجلت عرض اوست
گر همه دامن ز خود چیدم دکانی یافتم
زندگانی هرزه تا ز عرصه تشویش بود
بیدل از قطع نفس ضبط عنانی یافتم
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شمارهٔ ۶۴۳
نسخه آرام دل در عرض آهی ابترست
غنچه ها را خامشی شیرازه بال و پرست
هیچکس را حاصل جمعیت ازاسباب نیست
بحر را هم موج بیتابی زجوش گوهرست
باید از هستی به تمثالی قناعت کردنت
میهمان خانه آیینه بیرون درست
بس که دارد شور آهنگ مخالف روزگار
هرکه می آید در اینجا طالب گوش کرست
اعتبار ما به خود واماندگان آشفتگی ست
خاک اگر آیینه می گردد غبارش جوهرست
آفتاب طالع ما داغ حرمان است و بس
آسمان تیره بختی ها سویدا اخترست
بعد مرگ اجزای ما توفانی موج هواست
تا نپنداری که ما را خاک گشتن لنگرست
عشرت آهنگی ز بزم میکشان غافل مباش
آشیان رنگ اگر بی پرده گردد ساغرست
خاک اگر باشم به راهت جوهر آیینه ام
ور همه آیینه گردم بی تو خاکم بر سرست
بسکه شد خشک ازتب گرم محبت پیکرم
همچو اخگر بر جبین من عرق خاکسترست
عمرها شد می روم از خویش و بر جایم هنوز
گرد تمکین خرامت موج آب گوهرست
شور عشقت آنقدر راحت فروش افتاده است
کز تپش تا ناله بیمار صاحب بسترست
آب تیغت تا نگردد صندل آرامها
کی شود این نکته ات روشن که سر دردسرست
چشم و گوشی را که بیدل نیست فیض عبرتی
در تماشاگاه معنی روزن بام و درست
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
نسخه آرام دل در عرض آهی ابترست
غنچه ها را خامشی شیرازه بال و پرست
هیچکس را حاصل جمعیت ازاسباب نیست
بحر را هم موج بیتابی زجوش گوهرست
باید از هستی به تمثالی قناعت کردنت
میهمان خانه آیینه بیرون درست
بس که دارد شور آهنگ مخالف روزگار
هرکه می آید در اینجا طالب گوش کرست
اعتبار ما به خود واماندگان آشفتگی ست
خاک اگر آیینه می گردد غبارش جوهرست
آفتاب طالع ما داغ حرمان است و بس
آسمان تیره بختی ها سویدا اخترست
بعد مرگ اجزای ما توفانی موج هواست
تا نپنداری که ما را خاک گشتن لنگرست
عشرت آهنگی ز بزم میکشان غافل مباش
آشیان رنگ اگر بی پرده گردد ساغرست
خاک اگر باشم به راهت جوهر آیینه ام
ور همه آیینه گردم بی تو خاکم بر سرست
بسکه شد خشک ازتب گرم محبت پیکرم
همچو اخگر بر جبین من عرق خاکسترست
عمرها شد می روم از خویش و بر جایم هنوز
گرد تمکین خرامت موج آب گوهرست
شور عشقت آنقدر راحت فروش افتاده است
کز تپش تا ناله بیمار صاحب بسترست
آب تیغت تا نگردد صندل آرامها
کی شود این نکته ات روشن که سر دردسرست
چشم و گوشی را که بیدل نیست فیض عبرتی
در تماشاگاه معنی روزن بام و درست
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
حافظ | غزلیات | غزل شمارهٔ ۲۳۸
جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید
هلال عید در ابروی یار باید دید
شکسته گشت چو پشت هلال قامت من
کمان ابروی یارم چو وسمه بازکشید
مگر نسیم خطت صبح در چمن بگذشت
که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه درید
نبود چنگ و رباب و نبید و عود که بود
گل وجود من آغشته گلاب و نبید
بیا که با تو بگویم غم ملالت دل
چرا که بی تو ندارم مجال گفت و شنید
بهای وصل تو گر جان بود خریدارم
که جنس خوب مبصر به هر چه دید خرید
چو ماه روی تو در شام زلف می دیدم
شبم به روی تو روشن چو روز می گردید
به لب رسید مرا جان و برنیامد کام
به سر رسید امید و طلب به سر نرسید
ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند
بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مروارید
#حافظ | گنجور
📍@iipoem
جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید
هلال عید در ابروی یار باید دید
شکسته گشت چو پشت هلال قامت من
کمان ابروی یارم چو وسمه بازکشید
مگر نسیم خطت صبح در چمن بگذشت
که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه درید
نبود چنگ و رباب و نبید و عود که بود
گل وجود من آغشته گلاب و نبید
بیا که با تو بگویم غم ملالت دل
چرا که بی تو ندارم مجال گفت و شنید
بهای وصل تو گر جان بود خریدارم
که جنس خوب مبصر به هر چه دید خرید
چو ماه روی تو در شام زلف می دیدم
شبم به روی تو روشن چو روز می گردید
به لب رسید مرا جان و برنیامد کام
به سر رسید امید و طلب به سر نرسید
ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند
بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مروارید
#حافظ | گنجور
📍@iipoem
بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شمارهٔ ۸۰۳
ز خویش مگذر اگر جوهرت شناسایی ست
که خو دپرستی عالم بهار یکتایی ست
نه گلشنی ست به پیش نظر نه دشت و نه در
بلندی مژه ا ت منظر خودآرایی ست
بهار رمز ازل تا چه وقت گیرد رنگ
هنوز نغمه نی تشنه لب نایی ست
مگر ز غیب برآییم تا عیان گردیم
ز خود نشان چه دهد قطره ای که دریایی ست
ز ذات محض چه اسما که برنمی آییم
جهان وهم و گمان فطرت معمایی ست
دل از تکلف هستی جنون نمایی کرد
نفس در آینه رنگ بهار سودایی ست
به بزم وصل جنون ناگزیر عشق افتاد
ز منع بلبل ادب کن بهار سودایی ست
کس به ستر عیوب نفس چه چار ه کند
غبار نیستی آیینه ایم و رسوایی ست
لطافتی ست به طبع درشتی آفاق
مقیم پرده سنگ انتظار مینایی ست
شکست بام و دری چند می کند فریاد
که از هوا به در آیید خانه صحرایی ست
به عرض نیم نفس کس چه گردن افرازد
حباب ما عرق انفعال پیدایی ست
تو هم دری چو شرر واکن و ببند بس است
به کارخانه فرصت عدم تماشایی ست
فتاده ایم به راهت چو سایه جبهه به خاک
ز پش ما به تغافل زدن چه رعنایی ست
رعونتی به طبعت که چون غبار سحر
اگر به باد روی پیشت اوج پیمایی ست
تلاش کعبه و دیرت نمی رود بیدل
بهشت و دوزخ خویشی خیال هرجایی ست
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
ز خویش مگذر اگر جوهرت شناسایی ست
که خو دپرستی عالم بهار یکتایی ست
نه گلشنی ست به پیش نظر نه دشت و نه در
بلندی مژه ا ت منظر خودآرایی ست
بهار رمز ازل تا چه وقت گیرد رنگ
هنوز نغمه نی تشنه لب نایی ست
مگر ز غیب برآییم تا عیان گردیم
ز خود نشان چه دهد قطره ای که دریایی ست
ز ذات محض چه اسما که برنمی آییم
جهان وهم و گمان فطرت معمایی ست
دل از تکلف هستی جنون نمایی کرد
نفس در آینه رنگ بهار سودایی ست
به بزم وصل جنون ناگزیر عشق افتاد
ز منع بلبل ادب کن بهار سودایی ست
کس به ستر عیوب نفس چه چار ه کند
غبار نیستی آیینه ایم و رسوایی ست
لطافتی ست به طبع درشتی آفاق
مقیم پرده سنگ انتظار مینایی ست
شکست بام و دری چند می کند فریاد
که از هوا به در آیید خانه صحرایی ست
به عرض نیم نفس کس چه گردن افرازد
حباب ما عرق انفعال پیدایی ست
تو هم دری چو شرر واکن و ببند بس است
به کارخانه فرصت عدم تماشایی ست
فتاده ایم به راهت چو سایه جبهه به خاک
ز پش ما به تغافل زدن چه رعنایی ست
رعونتی به طبعت که چون غبار سحر
اگر به باد روی پیشت اوج پیمایی ست
تلاش کعبه و دیرت نمی رود بیدل
بهشت و دوزخ خویشی خیال هرجایی ست
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شمارهٔ ۱۴۹۳
امشب غبار ناله دل سرمه رنگ بود
یا رب شکست شیشه من از چه سنگ بود
از کشتنم نشد شفقی طرف دامنی
خونم درپن ستمکده نومید رنگ بود
تا صاف گشت آینه خود را ندیدم ام
چون سایه نقش هستی من جمله زنگ بود
عالم به خون تپیده نومیدی من است
جستن ز صیدگاه مرادم خدنگ بود
حسن از غبار شوخ نگاهان رمیده است
اینجا هجوم آینه پشت پلنگ بود
همت نمی رود به سر ترک اختیار
ازخویش رفتنم به رهت عذر لنگ بود
عنقای دیگرم که ز بنیاد هستی ام
تا نام شوخی اثری داشت ننگ بود
در دل برون دل دو جهان جلوه رنگ ریخت
این جامه بر قد تو چه مقدارتنگ بود
از بس که بی دماغ تماشای فرصتیم
ما را به خود نیامده رفتن درنگ بود
بیدل که داشت جلوه که از برق خجلتش
در مجلس بهار چراغان رنگ بود
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
امشب غبار ناله دل سرمه رنگ بود
یا رب شکست شیشه من از چه سنگ بود
از کشتنم نشد شفقی طرف دامنی
خونم درپن ستمکده نومید رنگ بود
تا صاف گشت آینه خود را ندیدم ام
چون سایه نقش هستی من جمله زنگ بود
عالم به خون تپیده نومیدی من است
جستن ز صیدگاه مرادم خدنگ بود
حسن از غبار شوخ نگاهان رمیده است
اینجا هجوم آینه پشت پلنگ بود
همت نمی رود به سر ترک اختیار
ازخویش رفتنم به رهت عذر لنگ بود
عنقای دیگرم که ز بنیاد هستی ام
تا نام شوخی اثری داشت ننگ بود
در دل برون دل دو جهان جلوه رنگ ریخت
این جامه بر قد تو چه مقدارتنگ بود
از بس که بی دماغ تماشای فرصتیم
ما را به خود نیامده رفتن درنگ بود
بیدل که داشت جلوه که از برق خجلتش
در مجلس بهار چراغان رنگ بود
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شمارهٔ ۱۸۲۳
مپرسید از نگین شاه و اقبال نفس کاهش
به چندین کوچه افکنده ست سعی نام در چاهش
خودآرایی به دیهیم زر و یاقوت می نازد
ز ماتم کرده غافل خاک رنگین بر سر جاهش
اگر شخص طلب قدر جنون مفلسی داند
گریبان دامن آراید به طوف دست کوتاهش
ره امن از که پرسم در جنون سامان بیابانی
که محشر چشم می پوشد به مژگان پر کاهش
چو آن گل کز سر و دستار مستی بر زمین افتد
به لغزیدن من از خود رفتم و دل ماند درراهش
عنان گیر غبار سینه چاکان نیست گردون هم
سحر هر سو خرامد کوچه ها پیداست در راهش
سراپای گهر موج است اگر آغوش بگشاید
گره تاریست کز پیچیدگی کردند کوتاهش
هلال آیینه دار است ای ز سامان طلب غافل
که از خمیازه یک ریشه بالد خرمن ماهش
قناعت در مزاج خلق دون فطرت نمی باشد
پریشان کرد عالم را زمین آسمان خواهش
چه امکانست رمز پرده این وهم بشکافی
که عنقا غفلتست و سعی دانش نیست آگاهش
زبان درکام دزدد هرکه درس عشق می خواند
برون لفظ و خط راهی ندارد در ادبگاهش
گر اسقاط اضافات است منظور یقین بیدل
بس است الله الله از من الله و الی اللهش
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
مپرسید از نگین شاه و اقبال نفس کاهش
به چندین کوچه افکنده ست سعی نام در چاهش
خودآرایی به دیهیم زر و یاقوت می نازد
ز ماتم کرده غافل خاک رنگین بر سر جاهش
اگر شخص طلب قدر جنون مفلسی داند
گریبان دامن آراید به طوف دست کوتاهش
ره امن از که پرسم در جنون سامان بیابانی
که محشر چشم می پوشد به مژگان پر کاهش
چو آن گل کز سر و دستار مستی بر زمین افتد
به لغزیدن من از خود رفتم و دل ماند درراهش
عنان گیر غبار سینه چاکان نیست گردون هم
سحر هر سو خرامد کوچه ها پیداست در راهش
سراپای گهر موج است اگر آغوش بگشاید
گره تاریست کز پیچیدگی کردند کوتاهش
هلال آیینه دار است ای ز سامان طلب غافل
که از خمیازه یک ریشه بالد خرمن ماهش
قناعت در مزاج خلق دون فطرت نمی باشد
پریشان کرد عالم را زمین آسمان خواهش
چه امکانست رمز پرده این وهم بشکافی
که عنقا غفلتست و سعی دانش نیست آگاهش
زبان درکام دزدد هرکه درس عشق می خواند
برون لفظ و خط راهی ندارد در ادبگاهش
گر اسقاط اضافات است منظور یقین بیدل
بس است الله الله از من الله و الی اللهش
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شمارهٔ ۱۱۲۲
غنا مفت هوس گر نام آسودن نمی گیرد
غبار دامن افشان سحر دامن نمی گیرد
فسردن خوشترست از منت شوراندن آتش
حنا بوسدکف دستی که دست من نمی گیرد
دلی دارم ادب پرورده ناموس یکتایی
که از شرم محبت خرده بر دشمن نمی گیرد
ز تشویش علایق رسته گیر آزادطبعان را
عنان آب دام سعی پرویزن نمی گیرد
ره فهم تجرد فطرت باریک می خواهد
کسی جز رشته آب از چشمه سوزن نمی گیرد
حضور عافیت گر مقصد سعی طلب باشد
چرا همت ره از پا درافتادن نمی گیرد
ضعیفی در چه خاک افکنده باشد دام من یارب
که صیاد از حیا عمریست نام من نمی گیرد
تواضع کیش همت را چه امکان است رعنایی
خم دوش فلک بار سر و گردن نمی گیرد
دم پیری ز فیض گریه خلقی می رود غافل
در این مهتاب شیری هست و کس روغن نمی گیرد
قماشی از حیا دارد قبای نازک اندامی
که بوی یوسف ازشوخی به پیراهن نمی گیرد
اگر شمع رخش صد انجمن روشن کند بیدل
تحیر آتشی دارد که جز در من نمی گیرد
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
غنا مفت هوس گر نام آسودن نمی گیرد
غبار دامن افشان سحر دامن نمی گیرد
فسردن خوشترست از منت شوراندن آتش
حنا بوسدکف دستی که دست من نمی گیرد
دلی دارم ادب پرورده ناموس یکتایی
که از شرم محبت خرده بر دشمن نمی گیرد
ز تشویش علایق رسته گیر آزادطبعان را
عنان آب دام سعی پرویزن نمی گیرد
ره فهم تجرد فطرت باریک می خواهد
کسی جز رشته آب از چشمه سوزن نمی گیرد
حضور عافیت گر مقصد سعی طلب باشد
چرا همت ره از پا درافتادن نمی گیرد
ضعیفی در چه خاک افکنده باشد دام من یارب
که صیاد از حیا عمریست نام من نمی گیرد
تواضع کیش همت را چه امکان است رعنایی
خم دوش فلک بار سر و گردن نمی گیرد
دم پیری ز فیض گریه خلقی می رود غافل
در این مهتاب شیری هست و کس روغن نمی گیرد
قماشی از حیا دارد قبای نازک اندامی
که بوی یوسف ازشوخی به پیراهن نمی گیرد
اگر شمع رخش صد انجمن روشن کند بیدل
تحیر آتشی دارد که جز در من نمی گیرد
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شمارهٔ ۲۱۴۳
زخمی به دل از دست نگارین تو دارم
یارب که شود برگ حنا سنگ مزارم
آیینه جز اندیشه دیدار چه دارد
گر من به خیال تو نباشم به چه کارم
هر چند به راه طلب افتاده ام از پا
ننشسته چو نقش قدم آبله دارم
آغوش هوس تفرقه وضع حضور است
چون غنچه اگر جمع شودگل به کنارم
داده ست به باد تپشم حسرت دیدار
آیینه چکدگر بفشارند غبارم
چون نخل سر و برگ غرورم چه خیالست
هرچند روم سر به هوا ریشه سوارم
رنگ پر طاووس ندارد غم پرواز
درکارگه آینه خفته ست بهارم
در چشم کسان می کنم از دور سیاهی
خورشیدم و آیینه تحقیق ندارم
زان پیش که آید به جنون ساغر هستی
مینا به دل سنگ شکسته ست خمارم
در وصل ز محرومی دیدار مپرسید
آیینه نفهمیدکه من با که دچارم
چون رشته تسبیح خورم غوطه به صد جیب
تا سر به هوایی که ندارم به در آرم
کس قطره کند تحفه دریا چه جنون است
دل پیشکشت گر همه عذر است نیارم
شاید به نگاهی کندم شاد و بخواند
مکتوب امیدم برسانید به یارم
افسردگی گل نکشد آفت چیدن
بیدل چقدر گردش رنگست حصارم
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
زخمی به دل از دست نگارین تو دارم
یارب که شود برگ حنا سنگ مزارم
آیینه جز اندیشه دیدار چه دارد
گر من به خیال تو نباشم به چه کارم
هر چند به راه طلب افتاده ام از پا
ننشسته چو نقش قدم آبله دارم
آغوش هوس تفرقه وضع حضور است
چون غنچه اگر جمع شودگل به کنارم
داده ست به باد تپشم حسرت دیدار
آیینه چکدگر بفشارند غبارم
چون نخل سر و برگ غرورم چه خیالست
هرچند روم سر به هوا ریشه سوارم
رنگ پر طاووس ندارد غم پرواز
درکارگه آینه خفته ست بهارم
در چشم کسان می کنم از دور سیاهی
خورشیدم و آیینه تحقیق ندارم
زان پیش که آید به جنون ساغر هستی
مینا به دل سنگ شکسته ست خمارم
در وصل ز محرومی دیدار مپرسید
آیینه نفهمیدکه من با که دچارم
چون رشته تسبیح خورم غوطه به صد جیب
تا سر به هوایی که ندارم به در آرم
کس قطره کند تحفه دریا چه جنون است
دل پیشکشت گر همه عذر است نیارم
شاید به نگاهی کندم شاد و بخواند
مکتوب امیدم برسانید به یارم
افسردگی گل نکشد آفت چیدن
بیدل چقدر گردش رنگست حصارم
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شمارهٔ ۱۸۲۴
اگر زین رنگ تمکین می زند موج از سراپایش
خرام خویش هم مشکل تواند برد از جایش
به غارت رفته گرد خرام او دلی دارم
که چون گیسوی محبوبان پریشانی ست اجزایش
زبان در سرمه می غلتد اسیران نگاهش را
صدا را هم رهایی نیست از مژگان گیرایش
نگاه از چشم حیرانم چو دود از داغ می جوشد
قیامت ریخت بر آیینه ام برق تماشایش
نخواهد دود خود را شعله داغ خجلت پستی
نیفتد سایه بر خاک از غرور نخل بالایش
وفا در هر صفت بی رنگ تأثیری نمی باشد
هنوز از خاک مشتاقان حنایی می شود پایش
وداع هستی عاشق ندارد آن قدر کوشش
همان برگشتن از یاد تو خالی می کند جایش
نگردد زایل از اشک ندامت نقش پیشانی
خطوط موج شستن مشکل است از آب دریایش
ندارد طاقت یک جنبش مژگان دل عاشق
ز بس چون اشک لبریز چکیدنهاست مینایش
به این هستی فنا را دستگاه رفع خجلت کن
به کام خس مگر از شعله بالد ناکسیهایش
به این بی مطلبی احرام خواهش بسته ام بیدل
که آگه نیست سایل هم ز افسون تقاضایش
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
اگر زین رنگ تمکین می زند موج از سراپایش
خرام خویش هم مشکل تواند برد از جایش
به غارت رفته گرد خرام او دلی دارم
که چون گیسوی محبوبان پریشانی ست اجزایش
زبان در سرمه می غلتد اسیران نگاهش را
صدا را هم رهایی نیست از مژگان گیرایش
نگاه از چشم حیرانم چو دود از داغ می جوشد
قیامت ریخت بر آیینه ام برق تماشایش
نخواهد دود خود را شعله داغ خجلت پستی
نیفتد سایه بر خاک از غرور نخل بالایش
وفا در هر صفت بی رنگ تأثیری نمی باشد
هنوز از خاک مشتاقان حنایی می شود پایش
وداع هستی عاشق ندارد آن قدر کوشش
همان برگشتن از یاد تو خالی می کند جایش
نگردد زایل از اشک ندامت نقش پیشانی
خطوط موج شستن مشکل است از آب دریایش
ندارد طاقت یک جنبش مژگان دل عاشق
ز بس چون اشک لبریز چکیدنهاست مینایش
به این هستی فنا را دستگاه رفع خجلت کن
به کام خس مگر از شعله بالد ناکسیهایش
به این بی مطلبی احرام خواهش بسته ام بیدل
که آگه نیست سایل هم ز افسون تقاضایش
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شمارهٔ ۱۱۸۳
صبحی که گلت به باغ باشد
گل در بغل چراغ باشد
تمثال شریک حسن مپسند
گو آینه بی تو داغ باشد
ای سایه نشان خویش گم کن
تا خورشیدت سراغ باشد
آنسوی عدم دو گام واکش
گرآرزوی فراغ باشد
مردیم به حسرت دل جمع
این غنچه گل چه باغ باشد
گویند بهشت جای خوبی ست
آنجا هم اگر دماغ باشد
بیدل به امید وصل شادیم
گو طوطی بخت زاغ باشد
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
صبحی که گلت به باغ باشد
گل در بغل چراغ باشد
تمثال شریک حسن مپسند
گو آینه بی تو داغ باشد
ای سایه نشان خویش گم کن
تا خورشیدت سراغ باشد
آنسوی عدم دو گام واکش
گرآرزوی فراغ باشد
مردیم به حسرت دل جمع
این غنچه گل چه باغ باشد
گویند بهشت جای خوبی ست
آنجا هم اگر دماغ باشد
بیدل به امید وصل شادیم
گو طوطی بخت زاغ باشد
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
حافظ | غزلیات | غزل شمارهٔ ۴۸۹
ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی
در فکرت تو پنهان صد حکمت الهی
کلک تو بارک الله بر ملک و دین گشاده
صد چشمه آب حیوان از قطره سیاهی
بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم
ملک آن توست و خاتم فرمای هر چه خواهی
در حکمت سلیمان هر کس که شک نماید
بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی
باز ار چه گاه گاهی بر سر نهد کلاهی
مرغان قاف دانند آیین پادشاهی
تیغی که آسمانش از فیض خود دهد آب
تنها جهان بگیرد بی منت سپاهی
کلک تو خوش نویسد در شأن یار و اغیار
تعویذ جان فزایی افسون عمرکاهی
ای عنصر تو مخلوق از کیمیای عزت
و ای دولت تو ایمن از وصمت تباهی
ساقی بیار آبی از چشمه خرابات
تا خرقه ها بشوییم از عجب خانقاهی
عمری ست پادشاها کز می تهی ست جامم
اینک ز بنده دعوی وز محتسب گواهی
گر پرتوی ز تیغت بر کان و معدن افتد
یاقوت سرخ رو را بخشند رنگ کاهی
دانم دلت ببخشد بر عجز شب نشینان
گر حال بنده پرسی از باد صبحگاهی
جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد
ما را چگونه زیبد دعوی بی گناهی
حافظ چو پادشاهت گهگاه می برد نام
رنجش ز بخت منما بازآ به عذرخواهی
#حافظ | گنجور
📍@iipoem
ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی
در فکرت تو پنهان صد حکمت الهی
کلک تو بارک الله بر ملک و دین گشاده
صد چشمه آب حیوان از قطره سیاهی
بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم
ملک آن توست و خاتم فرمای هر چه خواهی
در حکمت سلیمان هر کس که شک نماید
بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی
باز ار چه گاه گاهی بر سر نهد کلاهی
مرغان قاف دانند آیین پادشاهی
تیغی که آسمانش از فیض خود دهد آب
تنها جهان بگیرد بی منت سپاهی
کلک تو خوش نویسد در شأن یار و اغیار
تعویذ جان فزایی افسون عمرکاهی
ای عنصر تو مخلوق از کیمیای عزت
و ای دولت تو ایمن از وصمت تباهی
ساقی بیار آبی از چشمه خرابات
تا خرقه ها بشوییم از عجب خانقاهی
عمری ست پادشاها کز می تهی ست جامم
اینک ز بنده دعوی وز محتسب گواهی
گر پرتوی ز تیغت بر کان و معدن افتد
یاقوت سرخ رو را بخشند رنگ کاهی
دانم دلت ببخشد بر عجز شب نشینان
گر حال بنده پرسی از باد صبحگاهی
جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد
ما را چگونه زیبد دعوی بی گناهی
حافظ چو پادشاهت گهگاه می برد نام
رنجش ز بخت منما بازآ به عذرخواهی
#حافظ | گنجور
📍@iipoem
بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شمارهٔ ۱۰۴۲
عالم گرفتاری خوش تسلسلی دارد
جوش ناله زنجیر باغ سنبلی دارد
همچو کوزه دولاب هر چه زیر گردون است
یا ترقی آهنگ است یا تنزلی دارد
پرفشانی عشق است رنگ و بوی این گلشن
هر گلی که می بینی بال بلبلی دارد
گر تعلق اسباب عرض صد جنون نازست
بی نیازی ما هم یک تغافلی دارد
بار شکوه پیمایی بر دل پر افتاده ست
تا تهی نمی گردد شیشه قلقلی دارد
خواه برتأمل زن خواه لب به حرف افکن
سیر این بهارستان غنچه و گلی دارد
ز انفعال مخموری سرخوش تسلی باش
جبهه تا عرق پیماست ساغر ملی دارد
رنج زندگی بر ما نیستی گوارا کرد
زین محیط بگذشتن در نظر پلی دارد
می کشد اسیران را از قیامت آنسوتر
شاهد امل بیدل طرفه کاکلی دارد
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
عالم گرفتاری خوش تسلسلی دارد
جوش ناله زنجیر باغ سنبلی دارد
همچو کوزه دولاب هر چه زیر گردون است
یا ترقی آهنگ است یا تنزلی دارد
پرفشانی عشق است رنگ و بوی این گلشن
هر گلی که می بینی بال بلبلی دارد
گر تعلق اسباب عرض صد جنون نازست
بی نیازی ما هم یک تغافلی دارد
بار شکوه پیمایی بر دل پر افتاده ست
تا تهی نمی گردد شیشه قلقلی دارد
خواه برتأمل زن خواه لب به حرف افکن
سیر این بهارستان غنچه و گلی دارد
ز انفعال مخموری سرخوش تسلی باش
جبهه تا عرق پیماست ساغر ملی دارد
رنج زندگی بر ما نیستی گوارا کرد
زین محیط بگذشتن در نظر پلی دارد
می کشد اسیران را از قیامت آنسوتر
شاهد امل بیدل طرفه کاکلی دارد
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شمارهٔ ۲۹۱
شرم از خط پیشانی ما ریخته شق ها
زین جاده نرفته ست برون نقب عرق ها
درس همه در سکته تدبیر مساوی ست
در موج گوهر نیست پس و پیش سبق ها
زین خوان تهی مغتنم حرص شمارید
لیسیدن اگر رو دهد از پشت طبق ها
بی ماحصل مشق دبستان وجودیم
باید به خیالات سیه کرد ورق ها
فریاد که بستند بر این هستی باطل
یک گردن و صد رنگ ادا کردن حق ها
تیغت چه فسون داشت که چون بیضه طاووس
گل می کند از خاک شهید تو شفق ها
بیدل ز چه سوداست جنون جوشی این بحر
عمری ست که دارد تب امواج قلق ها
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
شرم از خط پیشانی ما ریخته شق ها
زین جاده نرفته ست برون نقب عرق ها
درس همه در سکته تدبیر مساوی ست
در موج گوهر نیست پس و پیش سبق ها
زین خوان تهی مغتنم حرص شمارید
لیسیدن اگر رو دهد از پشت طبق ها
بی ماحصل مشق دبستان وجودیم
باید به خیالات سیه کرد ورق ها
فریاد که بستند بر این هستی باطل
یک گردن و صد رنگ ادا کردن حق ها
تیغت چه فسون داشت که چون بیضه طاووس
گل می کند از خاک شهید تو شفق ها
بیدل ز چه سوداست جنون جوشی این بحر
عمری ست که دارد تب امواج قلق ها
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شمارهٔ ۴۲۰
چوگوید آینه ام شکر خوش معاشی حیرت
زجلوه باج گرفتم به بی تلاشی حیرت
به مکتبی که ادب وانگاشت سر خط نازت
نخواند جوهرآیینه جز حواشی حیرت
هزار آینه طاووس می پرم به خیالت
بهشت کرد جهان را چمن تراشی حیرت
شبی در آینه سیر شکوه حسن توکردم
نمی رسم به خود اکنون ز دور باشی حیرت
به غیر محو شدن قدردان جلوه چه دارد
گلاب بزم توایم از نیاز پاشی حیرت
به علم و فضل منازیدکاین صفاکده دارد
به قدر جوهر آیینه بدقماشی حیرت
در آن مکان که به صیقل رسد حقیقت بیدل
ترحم است به حال جگرخراشی حیرت
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
چوگوید آینه ام شکر خوش معاشی حیرت
زجلوه باج گرفتم به بی تلاشی حیرت
به مکتبی که ادب وانگاشت سر خط نازت
نخواند جوهرآیینه جز حواشی حیرت
هزار آینه طاووس می پرم به خیالت
بهشت کرد جهان را چمن تراشی حیرت
شبی در آینه سیر شکوه حسن توکردم
نمی رسم به خود اکنون ز دور باشی حیرت
به غیر محو شدن قدردان جلوه چه دارد
گلاب بزم توایم از نیاز پاشی حیرت
به علم و فضل منازیدکاین صفاکده دارد
به قدر جوهر آیینه بدقماشی حیرت
در آن مکان که به صیقل رسد حقیقت بیدل
ترحم است به حال جگرخراشی حیرت
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شمارهٔ ۲۳۵
چون شمع ز آتشی که وفا زد به جان ما
بال هماست بر سر ما استخوان ما
عمری ست هرزه تازی اشک روان ما
کو گرد حیرتی که بگیرد عنان ما
شمشیر آب داده زنگ ملامتیم
باشد درشت گویی مردم فسان ما
ما را نظر به فیض نسیم بهار نیست
اشک است شبنم گل رنگ خزان ما
این رشته تا به حشر مبیناد کوتهی
شمعی ست درگرفته نامت زبان ما
چشم تری به گوشه دل واخزیده ایم
شبنم صفت ز غنچه بس است آشیان ما
شمع از حدیث شعله نبرد ه ست صرفه ای
آتش مزن به خویش مشو ترجمان ما
لخت جگر به دیده ما رنگ اشک ریخت
یاقوت آب گشته طلب کن ز کان ما
از درد نارسایی پرواز ما مپرس
چون نی گره شده ست به صدجا فغان ما
در شعله زار داغ هوا نیز آتش است
ای باد صبح نگذری از بوستان ما
از رنگ رفته گرد سراغی پدید نیست
پی باخته ست وحشت خون روان ما
صبح نفس متاع جهان ندامتیم
ناچیده رفته است به غارت دکان ما
بیدل ره دیار فنا بس که روشن است
چون شمع چشم بسته رود کاروان ما
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
چون شمع ز آتشی که وفا زد به جان ما
بال هماست بر سر ما استخوان ما
عمری ست هرزه تازی اشک روان ما
کو گرد حیرتی که بگیرد عنان ما
شمشیر آب داده زنگ ملامتیم
باشد درشت گویی مردم فسان ما
ما را نظر به فیض نسیم بهار نیست
اشک است شبنم گل رنگ خزان ما
این رشته تا به حشر مبیناد کوتهی
شمعی ست درگرفته نامت زبان ما
چشم تری به گوشه دل واخزیده ایم
شبنم صفت ز غنچه بس است آشیان ما
شمع از حدیث شعله نبرد ه ست صرفه ای
آتش مزن به خویش مشو ترجمان ما
لخت جگر به دیده ما رنگ اشک ریخت
یاقوت آب گشته طلب کن ز کان ما
از درد نارسایی پرواز ما مپرس
چون نی گره شده ست به صدجا فغان ما
در شعله زار داغ هوا نیز آتش است
ای باد صبح نگذری از بوستان ما
از رنگ رفته گرد سراغی پدید نیست
پی باخته ست وحشت خون روان ما
صبح نفس متاع جهان ندامتیم
ناچیده رفته است به غارت دکان ما
بیدل ره دیار فنا بس که روشن است
چون شمع چشم بسته رود کاروان ما
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem