سفرنامه قرقیزستان – بخش سوم

کوره راهی به سوی خجند

این نوشتار بهانه خوبی است تا کمی از رنج سفر در آسیای میانه بنویسم. زیرا اطمینان دارم همه خوانندگان گرامی در هر جای دنیا باشند، با گرفتاری‏های سفر از نوع آسیای میانه درگیر نیستند. گویا این جا جدای از کره زمین است که برخی مسائلش هیچ شباهتی به دنیای آزاد ندارد. وقتی از بیشکک پایتخت قرقیزستان می‏خواستم به شهر اوش -حدوداً 500 کیلومتری به سمت جنوب- بروم، در پایانه مسافری گفتند اتوبوس اصلا و ابدا نیست! فقط تاکسی ون هست نفری 20 دلار آن هم به شرط این که پر شود و چون به راحتی پر نمی‏شود، بهتر است با تاکسی‏های 4 نفره بروی که هر نفر حدود 40 دلار باید کرایه بدهد. پرسیدم، دربستی چقدر؟ فرمودند تقریباً 100 دلار. سراغ بلیت هواپیما گرفتم و چون دانستم پرواز 1 ساعته بیشکک-اوش 58 دلار است، بی‏درنگ خریدم و پریدم. اما وقتی قرار شد از اوش به شهر خجند واقع در شمال تاجیکستان بروم، به قول آقای دکتر آن ممه را لولو برد و دیگر خبری از هواپیما نبود. قطار هم نبود. فقط جاده و جاده و جاده.

 سفر جاده‏ای با تاکسی 4 نفره هم البته داستان دارد. این جور نیست که یا خیال راحت سوار سمند بشوی و در ایکی ثانیه سه نفر دیگر هم بنشینند و به سوی قم یا قزوین گاز بدهی. راننده‏ام در بیشکک آقای کوبات بیگ وقتی مرا به فرودگاه ماناس Manas رساند، یک شماره تلفن داد تا در اوش به او زنگ بزنم و راهی خجند بشوم. وقتی با طرف که ایمان نام داشت صحبت کردیم (یعنی من و خانم رسپتشن هتل دولوکس اوش)، نیم ساعت بعد آمد و گفت زاکلت بده! با تلفظ Zaklet ، کم‏کم فهمیدم به زبان روسی همان پیش‏پرداخت خودمان است. گفتم برای چه؟ فرمود برای این که به اعتبار آن، سه نفر دیگر پیدا کنم و مطمئن باشم تو هم هستی. به زور 200 سوم قرقیز Sum برابر با 4600 تومان (4 دلار) دادم و رفت و بعد از یک ساعت برگشت. یک خانم جلو سوار کرده بود و دو تا آقا در صندلی عقب. پیش از سوار شدن کل کرایه را گرفت، با هزار زور و التماس 83 دلار دریافت کرد. پس از چند ساعت فهمیدم از آن سه نفر، هر کدام 20 دلار گرفته است! خیلی ناراحت شدم ولی سر مرز ناراحتی‏ام فروکش کرد. چند خط پایین‏تر بیشتر می‏نویسم.

 

سفرنامه قرقیزستان

 

خلاصه راه افتادیم که به سلامتی از شهر اوش خارج شویم، راننده گفت یه لقمه نون بخوریم. این عکس هم مربوط به همان یه لقمه نون خوردن است. نفر کنار دستش یکی از مسافران است. از بس ودکا خورده بود، پیاله چایی را به حالت بدمستی در هوا گرفت. خیلی سرش گیج بود. در میان راه 6 بار از من پرسید توریستی و هر 6 بار گفتم بله! اما این ناهار 15 دقیقه‏ای دو ساعت و 15 دقیقه طول کشید. چون خانم مسافر گفت من چیزی نمی‏خورم ولی یه کار فوری دارم. زود برمی‏گردم. وقتی برگشت، بر من آشکار شد این زن‏ها گاهی اوقات چه موجودات مزخرفی هستند. طرف رفته بود آرایشگاه! خیلی هم خوشگل نشده بود ولی از اولش بهتر بود. البته در طول این دو ساعت خیلی به راننده فشار آوردم حرکت کنیم ولی او هر بار تک زنگی به خانم می‏زد و به من می‏گفت 20 دقیقه دیگه می‏آد.

 

سفرنامه قرقیزستان 

 

در ایران تصوری که ما از جاده داریم با چیزی که در آسیای میانه بسیار دیده می‏شود و نامش جاده است، زمین تا آسمان تفاوت دارد. گاهی جاده‏های ما نیز خراب می‏شوند و چندین دست‏انداز پیدا می‏شود ولی نه این که از خود تهران تا زنجان چاله باشد. در این جاده خروجی اوش که می‏بینید همین طور بالا پایین پریدیم تا برسیم به جاهای با حال‏تر! پیشتر از این گفتم که مرزها در آسیای میانه دو جداره‏اند. یعنی پیش از رسیدن به مرز اصلی، یک جایی ایست و بازرسی گذاشته‏اند و گذرنامه‏ها را کنترل می‏کنند. اهالی آسیای میانه، در خصوص آمد و شد به کشورهای همسایه، خیلی مشکل ندارند و تنها با نشان دادن گذرنامه، می‏گذرند. چیزی شبیه به مرز ایران و ترکیه ولی وقتی قیافه ناآشنای مرا دیدند، پلیس توپول قرقیز گفت بیا پایین. چند دقیقه‏ای گذرنامه را چپ و راست کرد و پرسش‏های کلیشه‏ای آغاز شد. چون معلوم گشت توریستم و تروریست نیستم، فرمود پرابلم نیست! ولی به راننده یادآوری کرد از این راه نمی‏تواند برود، چون پلیس مرزی ازبکستان به من اجازه گذر نخواهد داد.

 

سفرنامه قرقیزستان

 

چنان که در نقشه می‏بینید، راه اوش (شهری در قرقیزستان) به خجند (شهری در تاجیکستان) از خاک کشور ازبکستان می‏گذرد. افراد محلی برای این گذر -خط سبز رنگ- هیچ مشکلی ندارند ولی من بیگانه که روادید ازبکستان را به سختی در تهران گرفته بودم و یک بار هم مهر ورود و خروج خورده بود، دیگر اجازه ورود به این خاک را نداشتم حتی برای یکی دو ساعت و تنها به منظور گذر! در نتیجه می‏بایست راننده یک مسیری را می‏رفت که همچنان خاک قرقیزستان باشد و دست آخر یک راست وارد خاک تاجیکستان بشود و این شد آغاز یک مسابقه رالی در تپه ماهورهای قرقیزستان. بیش از 150 کیلومتر جاده خاکی –خط قرمز رنگ- کوبیدیم تا به مرز تاجیکستان برسیم و دوباره چشمان‏مان به همان آسفالت‏های به جای مانده از دوران خروشچف بیفتد. وقتی مسیر 300 کیلومتری و آسفالته اوش تا خجند را به ناچار در 500 کیلومتر و به صورت عموماً خاکی گذراندیم، معلوم شد حکایت کرایه سنگین من چه بود. راننده هم دست و پا چلفتی نبود و چند بار منت بر سرم نهاد که به خاطر تو ناچار شدیم این راه سخت را بیاییم وگرنه ما خودمان مستقیم از خاک ازبکستان می‏گذشتیم و زودتر می‏‏رسیدیم. خلاصه؛ ماجرا از ساعت 11 صبح با 2 ساعت الافی آرایشگاه آن خانم آغاز شد و حدود ساعت ده و نیم شب در خجند به پایان رسید!

 

سفرنامه قرقیزستان

 جاده جدیدی که دولت قرقیزستان برای دور زدن مرزهای ازبکستان ایجاد می‏کند

 

حرکت در جاده‏های طولانی و پر پیچ و خم جنوب قرقیزستان این خوبی را هم داشت که شهرها و روستاهای دیگری را از نزدیک ببینم. ایست‏های ما خیلی کوتاه بود و نام هیچ کدام را نه نوشتم و نه خاطرم ماند. عکس پایین مربوط به یکی از همین شهرهای کوچک است که درختان را هم‏رنگ با جدول خیابان رنگ می‏زنند. نکته عجیب، رنگ‏آمیزی نیم تنه درختان بود که تقریباً در همه پنج کشور آسیای میانه دیدم. چه در خیابان و چه در باغ‏های خارج از شهر، درختان را از نیم به پایین با رنگ سفید آراسته بودند. شاید یک نکته زراعتی در کار باشد وگرنه بعید است به منظور زیبایی این همه هزینه خیابان و بیابان بکنند.

 

سفرنامه قرقیزستان

 

این دو جوان خوش سیمای قرقیز هم با دو نماد سنت و مدرنسیم در همان شهر کوچک قدم می‏زدند. یکی کلاه اصیل قرقیزی و دیگری کلاهی به هر صورت خارجی.

 

سفرنامه قرقیزستان

 

سفرنامه قرقیزستان

 

هنوز یک ساعتی مانده بود تا به مرز برسیم، راننده در این روستای بسیار کوچک ایستاد تا درخت بخرد. می‏گفت در خانه خجند باغچه‏ای دارم. فرصت ارزشمندی بود تا گپی با زنان روستا بزنم. رنج کار و تلاش در چهره تک‏تک‏شان هویدا بود و این برای من خیلی جای احترام داشت. یکی از آن‏ها مانند همان پیرزنی بود که دوره نوجوانی در میان ایل دیده بودمش و چقدر مهربان و مهمان‏نواز بود. صورت استخوانی و کشیده‏اش خیلی به زنان عشایری خودمان می‏مانست. اصرار می‏کرد از او درخت بخرم. تا واژه درخت بر لبانش جاری شد، گفتم به ترکی قرقیزی چه می‏شود؟ گفت درخت! گفتم این فارسی است. بعد نام درختان را گفت: آلما (سیب)، گیلاس، بادام، هِی‏وا (بِه) و ... دوباره یادآوری کردم که نام دو تا از درخت‏ها فارسی است.

 

سفرنامه قرقیزستان

 

این خانم تپل سمت چپ تصویر گفت چند درخت بخر ببر ایران. فکر می‏کرد همین جاده‏ای که می‏رویم یکی دو ساعت دیگر به ایران می‏رسد. عرض کردم تا پایم به ایران برسد، ده روزی طول می‏کشد و این درخت‏ها می‏خشکند. سپس با حالت معصومانه‏‏ای پرسید: «ایران دَه دا درخت بار» (در ایران هم درخت هست)، به زبان خودش گفت «بار بار» یعنی هست. بعد صحبت خاتون (همسر) پیش آمد. عرض کردم «خاتون یُخ» (زن ندارم). چرایش را پرسید. عرض کردم «ایران کیزلری کامبارت» (دختران ایرانی گران هستند). پرسید چقدر و چون پاسخ شنید 20 هزار دلار، رعشه‏ای کشید. بعد ادامه داد بیا این جا یک دختر قرقیز بگیر. گفتم باشه، «نَچ سوم» (چند حساب می‏کنی) که سه تایی زدند زیر خنده و بعدش هم خداحافظی.

 

سفرنامه قرقیزستان

 

این می‏توانست آخرین خاطره من از قرقیزستان باشد. چون هوا رو به تاریکی می‏رفت ولی سر مرز گلستان –نامگذاری تاجیک‏ها- وقت پلیس مرزی قرقیز مهر خروج زد و راهی شدم، دو تا از پلیس‏های بیرون باجه گفتند کجا؟ پس پول ما چی می‏شه؟ گفتم هر چه پول قرقیزی داشتم بابت کرایه به راننده دادم. گفتند طوری نیست دلار بده. عرض کردم دلارهایم صدتایی است و 1 دلاری ندارم. با لبی خندان گفتند برو به سلامت. من از پلیس‏های قرقیز به این دلیل خوشم آمد که اولاً مهربان بودند و دوماً اشتهای کمی داشتند. همان مبلغ اندک برای‏شان حکم باران رحمت الهی داشت. امیدوارم آن‏ها نیز روزی مانند پلیس‏های ایران بی‏نیاز از این مبالغ اندک بشوند.

 

 مطالب مرتبط:

سفرنامه قرقیزستان – بخش دوم

سفرنامه قرقیزستان – بخش نخست

نقطه پایانی بر یک امپراطوری

شهری بدون تاکسی

فرار از شهر پلیس­ ها

سفرنامه ترکمنستان-بخش نخست

سفرنامه ترکمنستان-بخش دوم

سفرنامه ترکمنستان-بخش سوم

 نوروز در بخارا

عروس بخارایی

شهر ترانه­ های شرقی